وسواس گرفته ام
هرچه دست بر سر و گوش اين كلمات مي كشم مطهر نمي شوند
نگاه كن ؛
تن سپيد كاغذهايم را هم چرك كرده اند
آب مي ريزم رويشان
قطره قطره
چكه چكه
اشك به اشك
ديگر تن خيس واژه هايم مي لرزد
سرد است
سرد
بگو مهربان !
براي واژه هاي لرزانم چه آورده اي ؟

وسواس گرفته ام
هرچه دست بر سر و گوش اين كلمات مي كشم مطهر نمي شوند
نگاه كن ؛
تن سپيد كاغذهايم را هم چرك كرده اند
آب مي ريزم رويشان
قطره قطره
چكه چكه
اشك به اشك
ديگر تن خيس واژه هايم مي لرزد
سرد است
سرد
بگو مهربان !
براي واژه هاي لرزانم چه آورده اي ؟

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:41  توسط ستاره
|
من ! بت دست ساز تو
كه به بازار از رونق افتاده اش مي گريد
با تكه تكه وجودم بر بنده ام سجده مي كنم
من ! بت بي بنده
تبر بر دوش گرفته ام
كه چنين الهه اي را كامروايي مرگ است
جگرم مي سوزد نازنين
مي سوزد...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:46  توسط ستاره
|
خورشيد كه از مغرب طلوع كرد
سايه ها جاي حقيقت نقش بازي كردند
و درست همان زمان بود
كه ناكسان تمام كس و كارم شدند
خورشيد به ميانه آسمان رسيده بود
كه دلم براي سايه هاي لرزان لرزيد
و سايه ها افسونم كردند تا حلال ترينها حرامم گردد
اكنون كه خورشيد به مشرق رسيده
تنم از زمين خوردن بسيار دردگرفته
كه بسيار بر سايه ها تكيه كردم
و بسيار بر زمين خوردم
نگاه كن
بدنم كبود شده
باز هم بازي سايه ها
سياه و سپيد بر پيكرم
چشمانم مي سوزد
به گمانم باز هم خورشيد از مغرب طلوع كرده ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:57  توسط ستاره
|
نمی دانم
از تو بیشتر می هراسم یا از تنهایی
اما می دانم
که هولناک تر از اینها آن است که
از تنهایی به تو پناه آوردم !
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:7  توسط ستاره
|
بكوب مطرب مستيم ! مست
حال خوبي ست
دستم كه به دستانش برسد جامم لبريز مي شود
لنگ لنگان مست مست
ديشب آسمانش برق مي زد
جامت را بر پياله ام بكوب
منم مهربان! كه بر سقف آسمان مي كوبم
اين رنگ نشسته بر چهره ام از قلم تو نيست
بر وجودم سنگيني مي كند
آهاي مردمان! باران مي بارد
پياله ها را پر كنيد
مستم مست؛ بزن مطرب
”خنديد اي خوش طالعان وقت طلوع ماه شد”

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:50  توسط ستاره
|
جای زخم این روزها
نفسم به شماره افتاده
یادت به خیر نباد هرگز! که می گفتی
نفسهایت ضربان بودن من است
دستم را محکم بر دهان می گذارم
می خواهم خفه شوم
بس است دیگر لعنتی ؛ تو هم نفس نکش!!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:54  توسط ستاره
|
از من دلگیر مشو
از چهره سوخته ات نیست که می گریزم زیبا روی !
هراسم از دلم است
تو با آتش خو گرفته ای
می ترسم
تمام ایمانم را بسوزانی

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 18:30  توسط ستاره
|
برف آمده
دستانم را به هوایت درونش فرو می برم
می بینی!
انگشتانم گل انداخته اند.قرمز شده اند
می گویند: دستانم سرما زده شده
اما من که می دانم
باز هم خجالت زده شده اند
نازنین من!

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:31  توسط ستاره
|
سیاه پوش رفتن کس نیستم
مرگ باورها ، عزادارم کرد
برایم دل مسوزان
اینجا ، سیاه تر زیباتر است
چراغی روشن مکن
بگذار احمق بمانم
اینگونه برایشان شایسته تر است
و برای من شیرین تر
بگذار بیاندیشند هنوز هستم
چراغی روشن مکن
این سیاهی بر آن نور شرافت دارد
نمی خواهم ببینم.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:4  توسط ستاره
|