تبليغاتX
آخرین عابر

 

حوصله ات را ندارم

زندگی

اسباب بازیهایت را جمع کن

من برای همبازی شدنت پیر شده ام

 

+ تاریخ دوشنبه 11 اردیبهشت1391 ساعت 21:51 نویسنده ستاره |

 

باید برخیزم

تا زمین تمامم را نبلعیده

عهد کرده ام هر صبح دوباره بسازم

ویرانه ای را که هر شب به خانه می برم

 

با شکوه است پشتکارم خالق؟!

 

+ تاریخ دوشنبه 21 فروردین1391 ساعت 20:26 نویسنده ستاره |

 

می دانی زهر مار چیست و چه طعمی دارد؟

منم

و طعم این روزهایم را دارد.

+ تاریخ سه شنبه 8 فروردین1391 ساعت 15:42 نویسنده ستاره |

 

بیا محکم دستان هم را بفشاریم

من قول می دهم بیشتر آدم باشم

تو هم خوبتر خدایی کن.

+ تاریخ شنبه 5 فروردین1391 ساعت 21:53 نویسنده ستاره |

 

حالم بد است

آنقدر که لعنت خدا بر زمین و آسمانش را یکجا تقدیم کنم.

آهای تو

که مدام در گوشم می گویی حالت خراب است

آنچه از خراشهای ناخوشی هایت بر تنم مانده

تندیسی زیبا نیست که به آن افتخار کنیم

ناخراشیده ای ست مستحق قبر!

 

من نه عفت بر باد داده دارم

نه دل در گرو مانده

نه آرزوی در کام مانده

من فقط غم دارم!

به اندازه ی خودم

نه حتی به قدر شراکت با تو

غمهای من مال خود من است.

همین.

+ تاریخ شنبه 27 اسفند1390 ساعت 20:36 نویسنده ستاره
 

زبان حرف زدن با آدمیان را فراموش کرده ام

می گزند مدام با زبانشان

باور کنید

من کر شده ام

دست بردارید

 

سیرم از زمین و زمانت

باور می کنی خدا؟!

چرا کوتاه نمی آیی؟

+ تاریخ چهارشنبه 10 اسفند1390 ساعت 18:13 نویسنده ستاره |

 

بگو دست بردارند

من معتادم به خود آزاری

دیر است! درمان ندارد

استخوان های رفتنم پوک شده اند

 

تکان هایشان دردناک است.

+ تاریخ جمعه 21 بهمن1390 ساعت 21:41 نویسنده ستاره |

 

چه حکایتی ست نمی دانم!

میان فروخوردن اشک و

حمله درد به ذهنی پر از حسابهای منطقی روزانه

 

گویی شوری اشک ، درد نمک گیری خاطرات را رنگ می زند.

 

+ تاریخ سه شنبه 18 بهمن1390 ساعت 20:39 نویسنده ستاره |

 

آنقدر احمق نشده ام که بگویم:

دوستت دارم

تو سهم منی از روزگار

 

دنیا!

یک لنگه پا تا آخر بایست

من اعتراف نمی کنم

تا تو دو دستی از من بگیریش!

+ تاریخ جمعه 16 دی1390 ساعت 19:1 نویسنده ستاره |

 

نفسمان بند آمد

بس که پنچری روزگارمان را گرفتیم.

+ تاریخ سه شنبه 22 آذر1390 ساعت 20:51 نویسنده ستاره |