به چه می بالی؟؟ آنچه از قطره های باران در خود اسیر کرده ای ، به آبی گل آلود بدل گشته .
اگرچه انعکاس ابرهای آبی در چشمان قطره های اسیر موج می زند، اما آسمان تنها تصویری در ذهن قطره هاست.
تو هرگز به اوج نخواهی رسید..
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:40  توسط ستاره
|
و اندیشیدم که آیا در هر بار خواندن نامت ، بزرگی و لطفت را نیز در ذهن تداعی می کنند؟؟؟
مردمانی را دیدم که کاغذی دعا به بهایی می خریدندو چون نسخه ای از فروشنده چند بار و چگونه خواندنش را برای رفع حاجت طلب می کردند
و اندیشیدم که آیا ترا می خوانیم تا بستانیم یا ترا می خوانیم چون دوستت داریم؟؟
مهربانترین
به ما بیاموز
که دل آدمی عصاره وجود اوست ،حرمت دل ها را از یاد نبریم
به ما بیاموز
که دوست داشتن را فراموش نکنیم و آنانکه دوستمان دارند را از خاطر نبریم
به ما بیاموز
که سوگند راست بودن دروغمان را نام تو نسازیم
به ما بیاموز
که به ناحق کردن حق دیگری عادت نکنیم
و به من بیاموز
که دوستی ام را بندی به پای دوستان نسازم و در همه حال دوستشان بدارم. حتی اگر فراموشم کنند....
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:31  توسط ستاره
|
انگار غمی به سنگینی کوه روی قلبم انباشته شده
اما کاری نمی شه کرد
کاری نباید بکنم
باید عادت بکنم
چقدر دلم گرفته...![]()
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:43  توسط ستاره
|
بوی حرف دیگران نمی دهد
سفره دلم دوباره باز شد
سفره ای که بوی نان نمی دهد
ناامیدم از زمین و از زمان
پاسخم نه این ،نه آن ... نمی دهد
پاره های این دل شکسته را
گریه هم دوباره جان نمی دهد
خواستم که با تو درد دل کنم
گریه ام ولی امان نمیدهد...![]()
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:31  توسط ستاره
|
و باز هم باد سرد زمستانی چهره های رنگ پریده را گلگون خواهدکرد
و باز هم آسمان به دیدار زمین می آید و دانه های سپیدش را برتن زمین چون تور عروسان می گستراند
و باز هم ابرهای زمستانی با دلی پر کوهها را در آغوش خواهند کشید
و بازهم کوهها غم سنگین ابرها را به دوش خواهند کشید
و بازهم آسمان سهمی از خود در هیات دانه های سپید به کوه خواهد سپرد
و باز هم زمستان از راه می رسد
و باز هم تو بازنخواهی گشت
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:37  توسط ستاره
|
آنقدر به دروغهایت انس گرفته ام که اگرحتی یک روز نگویی-دوستت دارم-خواهم مرد.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:43  توسط ستاره
|