چه سنگین می رود نفسهایم
می ترسم !
می ترسم رفتن شان به آمدنت برسد...

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:22  توسط ستاره
|
...
و خداوند مرا خلق نمود
و من تو را در خود
پس به آئین خداوندگاری
باتو مهربان می مانم
اگرچه من .......
و اگر چه تو .......

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:9  توسط ستاره
|
و من هراسان دست بر دل می نهم
تا مبادا در آینه بنگری
و بدانی که هنوز هم دلم می خواهد هزار تکه شود تا هزار تصویر از تو داشته باشد.
آه که می کشی ، کلمات عریانم را در حافظه آینه دلم می بینی
که چه بیمناک در هم فرو رفته اند
که در خاطره خود درد صیقل خوردن را حرف به حرف چشیده اند
تا تو بنگری و بدانی که واژه هایم برایت دلتنگی نمی کنند
آه که می کشی غبار نشسته بر آینه دلم پر می کشد
و من صورتم را پشت دستهایم پنهان می کنم .....
وای ؛چه پیر شده ام !
چشمان تو آینه من بود
دیری ست از آینه ها گریزانم ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:54  توسط ستاره
|
آنقدر نیامدی که چشمانم به راهت ماند....
خرده مگیر اگر واژه هایم شکسته است
کورمال ، کورمال خود را برصفحه کشیده اند!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:19  توسط ستاره
|