خورشيد كه از مغرب طلوع كرد
سايه ها جاي حقيقت نقش بازي كردند
و درست همان زمان بود
كه ناكسان تمام كس و كارم شدند
خورشيد به ميانه آسمان رسيده بود
كه دلم براي سايه هاي لرزان لرزيد
و سايه ها افسونم كردند تا حلال ترينها حرامم گردد
اكنون كه خورشيد به مشرق رسيده
تنم از زمين خوردن بسيار دردگرفته
كه بسيار بر سايه ها تكيه كردم
و بسيار بر زمين خوردم
نگاه كن
بدنم كبود شده
باز هم بازي سايه ها
سياه و سپيد بر پيكرم
چشمانم مي سوزد
به گمانم باز هم خورشيد از مغرب طلوع كرده ...
